
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
چقدر با همه حرفها بیگانه شده ام !
کجایم ؟همچون پرنده ای بلند پرواز برفراز همه ی شعر ها و عشق ها ، همه ی فهم ها و حرفها چرخ میخورم؛
دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهاریمی که از غیب بر زمین فرو میکوبد،میبارد میبارد.!
هر قطره ای کلمه ای ،چه زلال ، چه خوب .....!
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن!
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن!
"خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم."
خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم، به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم.
نظرات شما عزیزان:
|